تبليغاتX
و طهران خواب بود
+ نوشته شده در  88/07/02ساعت 4:20 بعد از ظهر  توسط الناز  



 

 

 

سوئیت سه پله ای

 

                                                                برای رضا و الناز

 

کیش و مات

با سه حرکت اساطیر کیش و مات شدند

بند کتانی اش را بست

نیزه اش را برداشت

و عروس شیرین اهواز را به خانه اش برد

                  ***

دن کیشوت

کارون هم دلتنگش بود

وقتی 

عاقله دختری 

که همه دوست داشتند پدرش می بودند

به دن کیشوتی رفت

که بی انکار برای او سروده شده بود

                ***

آیه

گاهی فقط یک آیه است

گاهی نشانه ای در مقابلت

و خلقکم ازواجا

 

بعد از خوندن این شعر محمد عزیز ،حس فوق العاده ای بهم دست داد.حسی که دوست دارم با تمام آدم هایی که دوستشون دارم قسمت کنم.
یاد اون شبی افتادم که از محمد بی خبر بودیم و با رضا دیوانه وار شماره تلفنشو می گرفتیم.چه قدر  حس خوبیه دوست داشتن.
چه قدر احساس زنده بودن رو توی آدم بیدار می کنه.
محمد عزیز،ممنون

+ نوشته شده در  88/06/15ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

امروز پخش مستقیم جلسه علنی مجلس رو از شبکه خبر دیدم.بعدش رفتم بیرون و 3 تا مجموعه

داستان کوتاه خریدم و یک مانتو و یک ساندویچ هایدا تنوری.
 
همه ی کتابهایی که خریده بودم خوندم.

مانتویی که خربده بودم با اکثر شلوارایی که داشتم پوشیدم ببینم چطور میشه

ساندویچ رو هم با همسر مهربان نصف کردیم و خوردیم

امروز الان حدود ۴ ساعت هست که کشیده شده به فردا  اما تمام نشده

نمی شود


+ نوشته شده در  88/06/11ساعت 3:48 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

همین که بخواهی با دوست گرمابه و گلستانت قرار بگذاری و به او بگویی خداحافظ.
همین در آغوش کشیدنش.همین که فکر کنی گریه نباید کنی
همین که به حودت القا کنی سفر آخرت که نیست، می رود برای تحصیل برای زندگی بهتر.
همین که فکر کنی باید زنگ بزنی به خانواده اش جا خالی اش را بگویی.
همین که حیفٍ لحظه هایی که نشناختم.
همین که می رود همین که نیست،همین تنهایی.
سخت است
ایده ی عزیزم نبودنت سخت است.

+ نوشته شده در  88/04/24ساعت 11:9 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

ساندنیست ها سلاح هایشان را زمین گذاشته بودند
زاپاتیست ها
با دولت بورژوا،از در مذاکره در آمده بودند
تو هنوز اما با من در جنگ بودی

می خواستیم تعطیلاتمان را در کوبا بگذرانیم
پولمان کم بود
در لاهیجان هتلی کرایه کردیم
تا عصرها در شیطان کوه قدم بزنیم
و در برابر دیدگان چای کاران و باد
بر هم بوزیم

این ها همه خواسته ی من بود
تو بلیت را پس فرستادی
و من در تهران ماندم.

حافظ موسوی
خرده ریز خاطره ها
و شعرهای خاورمیانه

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 2:19 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

روبراهِ اتفاقِ تازه ای هستم.
تو توی کیف پولم می خندی،باید به تقویم روی میزم اعتماد کنم این، آخرین نفس های ۸۷ است.
۸۸ حتما از هر سالی نیکو تر است.از هر سالی پر رنگ تر،خوشرنگ تر .
احساس می کنم سبزه ها سبز ترند، ماهی ها قرمز تر،سنبل ها خوش بو تر.
انگار دارد کابوس اسفند دود می شود.۸۸ را نیامده، دوست دارم.

 

+ نوشته شده در  87/12/30ساعت 0:52 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

شلوار مخمل کبریتیِ سبز تیره،کت هم طیف سبز دارد،با موهایی که کمتر نه بیشتر شده،جو گندمی و فر،سبیل که دوست نمی دارم چقدر می آید به تو.با لبخند ملایم همیشگی از در که داری می روی;
آرامم.

+ نوشته شده در  87/12/05ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

 

یک دسته گل پر از میخک ،فقط میخک نیست.عشق هم هست.زندگیست.

 

+ نوشته شده در  87/11/28ساعت 1:51 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

خیلی چیزها "گفتن" ندارند و من میگویم گاهی،جا باز شود توی دلم برای تمام چیزهایی که "اصلا  گفتن" ندارند.که کم هم نیستند.
این روزها این خشم که بالا آمده تا مرز گلو ،یا بغض میشود میماسد همان جا، یا عق میزنم به تمام چیزهایی که الکی تیره شدند،تیره تر میشوند هٍی.
 حواسم نیست و  دستهام مانده اند روی هم یادم میرود بگیرم بالا   "یا سامع الشکایا "


 

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 2:15 قبل از ظهر  توسط الناز   |