تبليغاتX
و طهران خواب بود
 

 دانشگاه علامه طباطبایی مسابقه " شعر " برگزار می کند.

برخی از شرایط را عیناً ذکر می کنم:

-اشاره به نام و جایگاه علمی و شخصیت مفسر کبیر قرآن علامه طباطبایی
-تبیین جایگاه تعلیم و تعلم و نقش دانشگاهیان
-اشاره به نام مستقیم دانشگاه علامه ترجیحاً در چند قسمت شعر
-اشاره به نام دانشگاه علامه طباطبایی به عنوان بزرگترین دانشگاه علوم انسانی کشور
-القا هویت دانشگاه به مخاطبین
-اشاره به اساتید برجسته ی دانشگاه به طور کلی و بدون ذکر نام
- و...
  
 مایه ی خنده ست یا گریه؟

+ نوشته شده در  بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

خاصِ!خیلی خاص!
خیلی می شنوم این روزا.این دختره رو ببین خیلی خاص و متفاوته،اصلا نمی شه باهاش حرف زد  از بس فلسفه خونده  برای خودش یه دنیا جدید داره برای همین نمی تونه ما ها رو که تو  دنیاش نیستیم بپذیره.
این پسره رو ببین واقعا خاصِ،روزی ۵ پاکت سیگار می کشه  به جای آب اتانول می خوره  خیلی خاصِ.
این یکی رو ببین خیلی خاصِ،زن داره ها اما ماه تا ماه پیشش نمیره،می گه دوست نداره بهش عادت کنه.
این خانومه بچه ش که دنیا اومده از بیمارستان فرار کرده  بعد هم از شوهرش جدا شده میگه از حس تعلق بدم میاد احساس می کردم با وجود بچه به زندگی دوخته شدم،می بینی چقدر خاصِ؟
این دختره رو می بینی؟وای خداست خیلی خاصِ. دو  سال و نیم با هیچ کدوم از افراد خانوادش صحبت نکرده،فکر کن چه  توانایی ای داره!!
اینو می بینی ازدواج کرده ولی با یه آقاهه رابطه ی عاطفی عمیقی داره.شوهرشم مشکلی نداره،با قضیه کنار اومده.بس که خاص هستند.
این آقاهه رو می بینی کلا متفاوته،به خاطر کار باباش یه مدت آفریقا بوده،باباهه که بر میگرده این می مونه ،اونجا به ۲ خانوم زندگی می کرده ،می گن عاشق هر دو تاشون شده بوده،روی زبان های محلی آفرقایی و ریشه هاش کار کرده انقدر با سواده،ولی خاصِ دیگه....
خاص


خاص


خاص

یعنی چی؟

قبول دارم که همه  یه مواقعی حتی حوصله خودشونو ندارن دوست دارن تنها باشن،یا عصبانی میشن یا بد قولی می کنن یا مودی میشن و یا آدم هایی  هستن که حساس ترن یا گوشه گیرن یا تو انزوا راحت ترن و یا اونقدر با اطرافیانشون تمایز دارن که نمی تونن باهاشون ارتباط عمیقی برقرار کنند، ولی این  نشد که از  هر کج خلق و کج رفتاری رو که احتمالا چند خط کتاب هم خونده بود  یه غول بسازیم یه مهر خاص بودن هم بزنیم روش.
حالم بهم می خوره از آدم هایی که تلاش مذبوحانه می کنند برای خاص بودن.خیلی به نظرم مسخره میان آدم هایی که روز به روز از "آدمیت" دور می شن به گمان این که "خاص" بنمایانند.
 هر که شعور برقراری ارتباط نداره خاص شده،بعضی ها  افسرده شدن ولی ترجیح می دن خاص باشن تا برن دنبال درمان،یه عده هم بی خیال اخلاقیات که میشن به یه موجود خاص مبدل میشن،گاهی هم زیر قول زدن وبی خیال تعهد شدن یه نشونه ست برای خواص، گاهی بی ناموسی هم می تونه یه نشانه باشه!
 

+ نوشته شده در  یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:7 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

ماجرای همسایه بی شعور و کولر آبی و تابستان های من را دوستان نزدیک می دانند.مثلا" لی لی که گرمای وحشتناک منزل ما را تابستان های گذشته لمس کرده.
با آغاز موج گرما در شهر تهران دوباره وضعیت کما فی السابق آزاز دهنده ست.
نه اشتباه نکنید فرزند جنوب بودن یاد من نرفته غر غر و تازه شدن داغ دل من از گرما نیست.
ماجر از ۳ سال پیش شروع شد وقتی یه روز الناز احساس کرد گُر گرفته است.چه کنم چه کنم های پیاپی درونی،من رو راهی پشت بام کرد وقتی با کولر بی چاره روبرو شدم دیدم که شلنگ محترمی که وظیفه ی آب رسانی به بینوا کولر من را داشته ناجوانمردانه بریده شده و این طور شد که طی تماسی با برادر محترم کولری، این مشکل برای جند روز قطع شد ولی از آنجا که این قصه سر دراز دارد این وضعیت به کرات تکرار شد.
هر کاری می شد انجام دادم از صحبت با مدیر ساختمان تا وارد مباحثه شدن با تک تک همسایه ها حتی یک بار دچار جنون شده با کاتِر به شلنگ کولر همسایه ها حمله ور شدم(دیوانه نیستم من را تصور کنید که هر ۳ روز یک بار با چادر گل گلی ظهر هنگام، ۴ طبقه بالا می رفتم و با این وضعیت تکراری روبرو می شدم)گفتم شاید اگر همه درگیر موضوع بشن مسئله حل بشه که نشد.
الان هم هوا گرم شده و شلنگ کولر دوباره قطع شده،و دوباره "کولر" به اصلی ترین دغدغه ام تبدیل شده.

همسایه ها به جز یکی همه در طی این سه سال تغییر کردن پسر شرور  این همسایه هم مدتی ست که دانشگاه قبول شده و به بلاد دامغان رفته و احتمال مداخله اش در ماجرا کمرنگ شده.
البته پشت بام ها به هم راه دارن نمی دونم شاید ...
درگیر این شاید ها هستم.
دوستان اگر پیشنهاد یا راه حالی دارن با گوش جان می شنوم.

+ نوشته شده در  نهم اردیبهشت 1387ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

 

                                                                                    به دور ترین عزیز   

کٍنار تو را

می خواهم


آنجا

دست کم 

      مردِ شاعری هست

و میدانی پر از مین

 برای دقایقی که اوقاتم تلخ می شود

+ نوشته شده در  چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:18 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

لی لی عزیز پرسیده از دوست داشتنی ها


دوست دارم


 رضا رو که این روزها نیست،و نبودنش دردی به جانم می ریزد وصف ناشدنی

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1387ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

دلتنگی همیشه یه مدل خودشو نشون نمی ده.حداقل در مورد من.گاهی خشن می شم!گاهی هم مظلوم.
الان دقیقاً نمی دونم چطورم
واسه آروم شدنم شروع کردم وبلاگشو خوندن. این رو ندیده بودم.یا حداقل به یاد نمیاوردمش.یا این شعر که بی نظیره، یا این پُست که  هر وقت می بینمش حرصم در میاد ومی خوام ابن سینا رو خفه کنم.یا این که کلی سورپرایزم کرد.و این که این روز ها دوباره اومده توی ذهنم و جولان میده .
این یاد آوری ها آرومم نمی کنه دلم بیشتر و بیشتر تنگ شد.



 

+ نوشته شده در  سوم اردیبهشت 1387ساعت 3:14 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

 

اردی بهشتی که توت ببارد خیابان انقلاب

دستی توی دست من کم است 

 

 

 

 

محمد طلوعی

+ نوشته شده در  سی و یکم فروردین 1387ساعت 11:59 قبل از ظهر  توسط الناز   | 

+ نوشته شده در  بیست و ششم فروردین 1387ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

هوای تو را کم می آورد

این روزها


بزن پشت قباله ام

هزار و سیصد و شصت و پنج بار

                             می بوسمت

تاب بیاوری

 دست هات روی هم گره بخورد

+ نوشته شده در  بیست و سوم فروردین 1387ساعت 3:29 بعد از ظهر  توسط الناز   | 

دیدن که شهلا برگشته دانشکده. زیاد برام فرق نمی کنه اگه گیر نده که "خانومم لطفاً از فردا شال نپوش"
حالم بهم می خوره از این جمله و صد البته مقنعه.یه روزی اگه قسمت بشه من در بخش قضایی خدمت کنم حتما مخترع مقنعه رو به دادگاه می کشونم.

بهار اومده و هوای خوبش به من که ۱۸ سال تمام بهار رو به چشم ندیدم خیلی می چسبه.خاله ی کوچیکم بعد از ۱۵ سال زندگی در دیار کفر و دوری از وطن فردا می یاد ایران.با این که از بچگی حس خوبی بهش داشتم نمی دونم چرا زیاد ذوق نکردم.

+ نوشته شده در  بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط الناز   |